سه سالی که گذشت1
یا حی
اول میخوام مختصری بگم از این سه سال از قد کشیدن بهار نارنجم و اومدن بارانمون و خیلی اتفاقای دیگه..
خارج از هر اتفاق تلخی که داشتم و گذروندم و گاهی هنوز هم میگذرونم دنیامو شیرین کردم با دوتا فرشته کوچولو که وجودشون بهم امید و انگیزه میده برای قدم برداشتن به سمت فردایی که هیچی ازش نمیدونم..
بهارم 16فروردین 94 بدنیا اومد که از اومدنش گفتم تو همین وبلاگ،دختر ارومی که صبرش برام عجیب بود و شاید معجزه برای راحتتر گذروندن روزای تلخی که داشتم..خیلی راحت از شیر گرفتمش تو 21ماهگی که دی ماه سال95 بود و بلافاصله بهمن ماه فهمیدم باز باردارم و اینبار باز هم خدا خواسته..
بارداری سختی داشتم حتی از بارداری سر بهار سختر همون حالت تهوعا ولی با دردا و تنگی نفس های اضافه تر،انگار این یکی داشت از همون اول میگفت مامان خانومم من با بهار فرق دارم هر چی اون اذیتت نکرد قراره من تلافیشو سرت درارم![]()
روزها گذشتن تا رسید به تابستون کذایی سال 96 که تیر ماهش برامون سیاه شد با فوت همسرخواهرم و دو ماه بعدش عقد خواهرکوچیکه...اینکه تو اون روزا چی بهمون گذشت چون اواخر بارداریم بودو رفت و آمدا برای مراسما خیلی اذیتم میکرد و خیلی اتفاقای دیگه بماند ولی یه شب تو شهریور از سر شب دردای مختصری شروع شد ولی اصلا شبیه دردام سر بهار نبود و اصلا فکر نمیکردم قراره چند ساعت دیگه بارانمون بیاد به دنیایی که هممون برای اومدنش عجله داشتیم..
ادامه دارد...

سه سالی که گذشت1 
